شیطان کوچکی؛
خدایی بزرگ را سرفه می کرد
سرفه ها پرواز کردند
در قاب خواب عجوزه یی
هر شب در خواب مردی ؛
طناب دار حلاج را میبُرد
خلط شده بودم در فکرکسی که نمی دانم کیست
و توهمی که ابتدای حقیقت بود
طناب پاره شد؛
از خواب پریدم اما هنوز خواب می دیدم
در کنارم مردی بود که می گفت :
امروزدراستیک گوشت
گوشت گدایی زیر دندانم رفت
دندانم از بی عدالتی شکست
اما عدالت را آسیاب کرد
صبح مردی در کنار تختخوابم افتاده بود
که می گفت : اتکت اناالحق را باید عوض کرد
عزیزوفــــــــ
برچسب: شعر بالاتر از سیاهی,شعر بالاتر از سیاهی رنگی نیست,
نویسنده: لیلا مرادی