خرید بک لینک

 

شیطان کوچکی؛

خدایی بزرگ را سرفه می کرد

سرفه ها پرواز کردند

در قاب خواب عجوزه یی

هر شب در خواب مردی ؛

طناب دار حلاج را میبُرد

خلط شده بودم در فکرکسی که نمی دانم کیست

و توهمی که ابتدای حقیقت بود

طناب پاره شد؛

از خواب پریدم اما هنوز خواب می دیدم

در کنارم مردی بود که می گفت :

امروزدراستیک گوشت

گوشت گدایی زیر دندانم رفت

دندانم از بی عدالتی شکست

اما عدالت را آسیاب کرد

صبح مردی در کنار تختخوابم افتاده بود

که می گفت : اتکت اناالحق را باید عوض کرد

عزیزوفــــــــ

 

 

برچسب: نویسنده: لیلا مرادی تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 18:52

صفحه بندی