:
خود را
من گره میزند به میانههای ِراه
ومیانهها ته کفشِ من /انعکاسِ راهراه ِیک عمر نرفتن است
ردپایت را
تا آغازِ آخرین عاشقیت خواهم شناختن شناخت
و زخمی از دشنهیِی کهنه بر قلب
کهنهتر از ابتدایِیترین آغازِ قبل از شروع
خطوط ِپاهایت تاریخِ عشق است
فاصلهها رفتن را "هو" میکند و جادهِ را مُنکر میشوند
و نرفتن را وصلِ آمدن میکند تا کفشهایم عشق را صعبُالعبور بداند
در پیادهرو قدمقدم جای پایت را برمیدارم /تا کسی عاشقت نشود
در خوابهایم همه مردمان را میبینم /که با ذربین بر جاده خیال دارند فاصلهها را کم کنند
کسی قلبم را با ذربین نگاه میکند (میگوید :پیدا کردم..).
من قلبم هوریِ از خشتکم در میان نبودن میافتد
از خواب بیدار میشوم
کسی صدایم میزند /آقا...آقا ..."قلبتون"
دست بر سینهِم میگذارم و نفسم بیخِ گوشم لکنت میگیرد
نبودنم را وِل میکنم میانههای تو
تو حواست پیش نبودن بود که رفتی روی قلبم
گفت" آقا چرا یک جای ِپا روی قلبتان هست"
قلب را در جیبم انداختم و یادم خودم را یادش رفت
قلبم را فوت کردیِ از _ پیادهرو _گفتی:"ببخشید آقا۰۰۰"
چشمهایِت تشدید میگذاشت هر ثانیه را
و سیاستِ نفی را _ چرچیل وار درویش میکرد
زبانم را باد برد در شاعری گنگ دردَم
رفتی و رفتند یک عمر نرفتن ِآن نگاهت بود
گاهی نگاهها چقدر طولانیِند
و کلمهها زمان ِاحتیاج چه بیموقعه سکوت میکنند
خودم را _ از یاد بردم و هنوز آن نگاه لَم میدهد کنارم / مدام سرمه میکشد خودم را
خواهم برعکس شد تا روز لیز خوردنِ نگاهت
شاید فراموشی آلزایمر بگیرد آن چشمها را
برعکس جوان میشوم و روزها یکییکی از سروکولم بالا میرود
و همان روز قلبم را آهسته از پاچهِم سُر میدهم به پیادهرو
دوستت دارم را _ آنقدر تکرار میکنم/ که حوصله سر رفت از دست تکرار و باز سَر رفت و لیز شد پیادهرو
همه افتادند روی ِزمین
و من کف ِکفش ِهر کس را نگاه میکنم قلبم را پیدا نمیکنم و هنوز میگردم
و هنوز
وهنوز
و هنوز ...
مهدی_عزیزوف
برچسب:
نویسنده: لیلا مرادی
تاريخ: دوشنبه
19 مهر
1395 ساعت: 15:44